|
در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون صاعقه اي از برابر چشمانش عبور مي كردند.
در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد. يكس رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش. وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهاي روي شن ها نگاه كرد.
شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين لحظه هاي زندگيش تنها يك رد پا وجود داشت.
از اين موضوع عميقآ متاثر شد و از خداي خود پرسيد: خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي تنها نمي گذاري و همواره همراهم خواهي بود.
اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا وجود داشته است.
نميدانم چطور در چنين لحظه هايي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم مرا تنها ميگذاشتي..؟
خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد: فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم. آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه تنها يك جفت رد پا ديدي، آن رد پاي من بود كه تو را در آغوش گرفته بودم و در
مسير زندگي به جلو ميبردم
![]() در خواب ديدم كه به كليسايي رفته ام.
خدا را ديدم كه داشت دعا مي كرد. جلوتر رفتم كه ببينم او براي چه كسي دعا مي كند. براستي كه او داشت براي انسان دعا مي كرد
خدایا!
آدم بعضی وقتها واقعا تو زندگی کم میاره و دلش میخواد بره یه جایی زار زار گریه کنه تا دلش یه کم آروم بشه خوب بعضی ها با گریه کردن دلشون آروم میشه ، البته بیشتر ما ها اینطوری هستیم اما واقعا تا حالا فکر کردیم که تنها چیزی که آدم و از غم و غصه دور میکنه یاد خداست. آدم هرچقدر گناه هم که کرده باشه بازم خدا اونو میبینی ، پس چرا ما فقط وقتی خدا رو میبینیم که تو زندگی دچار مشکل میشیم خدایا درست که گناه زیاد داشتیم ولی به یاد تو هم بودیم خیلی از جوانای این مملکت به غیر از تو کس دیگه و برای زدن حرفای دلشون ندارن . خدایا درست که همیشه به یادت نبودیم ولی خوب هر وقت به مشکلی بر می خوریم اولا کسی رو که از ته دل صدا می زنیم تویی ، خوب خیلی از جوانای این سرزمین غمهای بزرگی تو دلشون نهفته دارن ، پس بیا و به خاطر اینکه چون ما از ته دل دوستت داریم پس تو هم ما رو دوست داشته باش و به ما امید زندگی بده تا با کمک تو بر مشکلاتمون غلبه کنیم. آمین.
عشق از نظر ملای روم سرکش و خونخوار است پس آنکه به شهرعشق پای نهد باید از کوی عافیت کوچ کند و برای همیشه با امنیت و آرامش خداحافظی کند. این درد بی دوا چنان عظیم است که اگر بر کوه احد فرود آید آنرا پاره کند و پهلوانان چون رستم را بیچاره سازد دیگر چه رسد به دل انسانهای عادی.
+ نوشته شده در 84/08/27ساعت 14:33  توسط پرویز
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است . كسي سر بر نيارد كردپاسخ گفتن و ديدار ياران را . نگه جز پيش پا را ديد , نتواند , كه ره تاريك و لغزان است . و گر دست محبت سوي كس ياري , به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛ كه سرما سخت سوزان است . نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون , ابري شود تاريك . چو ديوار ايستد در پيش چشمانت . نفس كاينست , پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير ِ پيراهن چركين ! هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آي . دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوي , در بگشاي ! منم من , ميهمان هر شبت , لولي وش ِ مغموم . منم من , سنگِ تيپا خورده رنجور . منم دشنام پست آفرينش , نغمه ناجور . نه از رومم , نه از زنگم , همان بيرنگِ بيرنگم . بيا بگشاي در , بگشاي , دلتنگم . حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد . تگرگي نيست , مرگي نيست . صدايي گر شنيدي , صحبت سرما و دندان است . من امشب آمدستم وام بگزارم . حسابت را كنار جام بگذارم . چه مي گويي كه بيگه شد , سحر شد , بامداد آمد ؟ فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست . حريفا ! گوش سرما برده است اين , يادگار سيليِ سردِ زمستان است . و قنديل سپهر تنگ ميدان . مرده يا زنده , به تابوتش ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود , پنهان است . سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت . هوا دلگير , درها بسته , سرها در گريبان , دستها پنهان , نفسها ابر , دلها خسته و غمگين , درختان اسكلتهايِ بلور آجين , زمين دلمرده , سقفِ آسمان كوتاه , غبار آلوده مهر و ماه , زمستان است . زدست دیده ودل هر دو فریاد
هر آنچه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد دوستان عزیز از اینک این هفته رو با من بودین خیلی ممنون این وبلاگ تا هفته آینده جمعه آپدیت نمیشه ممنون میشم اگه نظری درباره وبلاگ دارین در بخش نظرات به من اعلام کنید . مرسی . این دسته گل زیبا رو هم به همه شما عزیزان تقدیم میکنم
و این گل رو نیز تقدیم میکنم به عشق خودم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن دلم تنگه از این روزهای بی امید از این شبگردیهای خسته و مایوس از این تکرار بیهوده دلم تنگه همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس دلم خوش نیست غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و بی لبخند چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق عاشق و خرسند به فردا دلخوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه شبو با رنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه بارلاها تیر کینم سوی توست
شکوه ام از رسم و از آیین توست آفریدی آدمی را با دلش قلب دادی و نمودی عاشقش خلق کردی عاشق و معشوق را یک نفر عبد و یکی معبود را پس شررها بر دل عاشق زدی آتشت در خرمن صادق زدی گفته بودی عشق شرط آدمیست با صدای عشق آدم ماندنی است گفته بودی عاشقان افلاکی اند بی دلان مورند و کرم خاکیند من که خاکم را به عشق آراستی بی منیت عشق من را خواستی من که هردم ذکر یا رب میکنم روز خود با یاد تو شب میکنم از چه رو اینگونه بیمارم بگو بسته در زنجیر دیوارم بگو روبرویم شط شب خوابیده است در تنم قلبی به خون غلطیده است خسته و بگسسته از بودم کنون بین چه سان بی تاروبی پودم کنون ای خدا ای دستگیر بی کسان خاک ارضت گشته مرز نا کسان جوی خون در رودها جاری شده است شهرها غرق عزاداری شده است روی بام شب دگر مهتاب نیست هیچ چشمی بی ملامت خواب نیست لیلی و شیرین و عذرا مرده اند وامق و فرهاد و مجنون خفته اند دیشب از حافظ تفعل می زدم نقش باطل بر دل خود میزدم گفت خافظ رند عالم سوز را می بخور دم بر نیاور سوز را گوییا حافظ خمار آلوده بود بی شراب و می غبار آلوده بود بر در امید رفتم ناگهان تا بگویم شرح دردم در نهان گفتم ای امید تو حرفی بزن از نوید قاصدک طرفی بزن گفت قاصدها ز بامم رفته اند شاپرکها بار خود بربسته اند بر در امید نومیدی مجو بر گل کاغذ مبند امید بو خسته و پربسته چون مرغ قفس بر سر سنگی نشستم بی نفس شهر خاموش و بیابان خواب بود تک گل عالم گل مرداب بود آری ای پروردگار دستگیر بندگانت در غم نانند اسیر گر قلم امشب به یادت بر زدم دل طلب میکرد سویت پر زنم دست بر دامان پر مهرت نهم شرح حال خلق پر محنت دهم نور مهرت رهنمای راه کن گر که لغزش دیده ای آگاه کن دست خود بر درگهت افراشتم جای غم نی چون تو در بر داشتم ای تو غفار الذنوب مهربان ای تو ستار العیوب دیگران جام عشقم را زخود سیراب کن مر جدایم تو از این مرداب کن بال و پرده, تا بسویت پر زنم یاریم ده, تا درت را بر زنم بارلاها روی عشقم سوی توست گر گنهکارم امیدم روی توست
ای مثل من عاشق ! همتای من محجوب ! بمون بمون با من ای بهترین ، ای خوب
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
|